دربارهء سنگینی

در دهکده ی ما –مالیتوس- رسم بر این است که هر وقت مردی می میرد کفش هایش به فرزند ارشد خانواده به ودیعه گذاشته می شود و او طبق سنت موظف است که از آن پس کفش را به پا کند و همیشه و همه جا آن را به پا داشته باشد . روزی هم که پدرم را به خاک سپردند طبق سنت مان در مالیتوس، سالخورده ترین زن کفش های پدر را در بقچه ای سفید پیچید و آن را به ودیعه به من داد.
از آن روز تاکنون روزی نیست که کفش ها را از پا در آورده باشم. عجیب است که باران و سنگلاخ و گل و لای کفش ها را در این سال ها فرسوده نکرده است. گاهی پیش خودم فکر می کنم شاید کفش هایم حتی حافظه داشته باشند. اگر چنین باشد احتمال دارد در حافظه ی آنها گذر روزگاران نقر شده باشد. روزهایی مثل جنگ و قحطی و بیماری و خشکسالی؛ روزهایی که در گورستان ها از روی قبرها عبور کرده اند؛ یا در جشن ها به پایکوبی پرداخته اند. ممکن است حتی با دختران جوان در کوی و برزن ها سر قرار ملاقات های مخفیانه رفته باشند؛ یا مثلا در بالین مردم محتضر حاضر شده اند. چه روزها و شب هایی که کفش ها در کوره راه ها و جنگل ها و بیشه ها پرسه زده اند.
من وقتی این کفش ها را می پوشم احساس کسی را دارم که با پاهای اجدادش حرکت می کند. انگار پاها از آن من نیست و به اشخاص دیگری تعلق دارد که در زمان و مکان دیگری زندگی می کرده اند و حالا خونشان دیگر بار در رگ هایم به جریان در آمده است.
سنگینی چیست؟ چرا سنگینی به همه چیز معنا می دهد؟ چرا مردن یک فیل یا نهنگ دردناک تر از مرگ یک حشره به نظر می رسد؟ چرا غول ها اسطوره می شوند و تاریخ ابهتش را مدیون اسطوره های غول آساست؟ چرا خدایان بزرگند؟ چرا انسان ها قبل از اینکه بمیرند مجسمه های سنگی می سازند با این قصد که پس از مرگ چیزی از آنها به جای بماند؟ چرا روی گورها را با سنگ می پوشانند ؟ اینجا زیر سقف آسمان
مالیتوس احساس می کنم بیش از هروقت به جانوری نزدیکم که قرن ها پیش زیرپاهای یک موجود عظیم الجثه له شد ه است. آنگاه از کفش های پدرم می ترسم که که از سنگینی او نشان دارد

آزاده طاهایی

on جمعه, آبان 6م, 1384 at 10:01 ب.ظ داستان ها. RSS 2.0 feed.