زنده باد تروپیکانا

هنوز ساعتی به غروب مانده بود که راننده برای چندمین بار در آن روز به چهارراه سنت میشل رسید. چراغ قرمز بود و اگر در زندگی تنها همین یک بار بخت با او یار بود و چراغ راهنمایی به جای این که قرمز باشد، سبز بود و او می توانست از چهارراه عبور کند و در پایان یک روز کاری طاقت فرسا خود را به خانه برساند، شاید هرگز هیچیک از این اتفاق های عجیب روی نمی داد. اما آن روز بخت با راننده نبود.
وقتی چراغ سبز شد، راننده به عادت دنده را چاق کرد، پا را از روی کلاج برداشت و همزمان گاز داد. اما ماشین تروپیکانا از جا تکان نخورد.
ماشین تروپیکانا در واقع یک کامیونت بود که آن را به شکل یک قوطی آب پرتقال درآورده بودند – با همان نام و نشان و رنگ قوطی تروپیکانا که در همهء سوپرمارکت های شهر به فروش می رسد؛ چند قاچ اشتهابرانگیز پرتقال، با برگ هایی سبز در اطراف آن و کلمهء تروپیکانا که با حروف لاتین روی قوطی نوشته شده است. روی سقف کامیونت در قوطی به شکل یک حلقهء بزرگ پلاستیکی نارنجی رنگ نصب شده بود. طوری که اگر کسی کامیونت را می دید گمان می کرد یک قوطی تروپیکانا رشد کرده، قد کشیده و در شهر به راه افتاده است. ناگفته نماند که درست مقابل در بطری دو بلندگوی کوچک هم قرار داشت که مدام از آن یک ملودی بسیار شاد به گوش می رسید که حال و هوای جزایر گرمسیر را تداعی می کرد. چنان که رهگذران یک لحظه خیابان های پر آمد و شد پاریس را فراموش می کردند و در خیالاتشان خود را زیر یک چتر آفتابی در سایهء یک درخت نخل می دیدند که در یکی از جزایر اقیانوس اطلس قرار دارد و در همان حال و البته در خیال جرعه ای آب پرتقال خنک می نوشیدند.
راننده همچنان پا را روی پدال گاز فشار می داد، اما کامیونت تروپیکانا هر چند که مثل یک حیوان زخم خورده یا شاید یک انسان دردمند زوزه می کشید، از جای خود هیچ تکان نمی خورد.
یک سال بود که راننده این شغل را تصادفا از طریق یک شرکت کاریابی به دست آورده بود. وظیفهء او در این مدت این بود که با کامیونت تبلیغاتی تروپیکانا دور شهر بگردد و کامیونت را که در واقع یک قوطی تروپیکانا بود به نمایش بگذارد.
آیا این کار در نظر او معنی داشت؟
کی می داند؟
مسیر او در این مدت هیج تغییر نکرده بود. در این یک سال گذشته هیچ چیز در زندگی او دچار تغییر نشده بود.
آیا با این حال زندگی او می توانست معنی داشته باشد؟
کی می داند؟
تنها دلخوشی اش این بود که در تابستان آن سال مردم با علاقهء بیشتری به او نگاه می کردند.
آیا او را می دیدند یا قوطی تروپیکانا را؟
کی می داند؟
راه بند آمده بود. از همه جا صدای بوق اتوموبیل ها به گوش می رسید. کامیونت تروپیکانا همچنان زوزه می کشید و از جاش هیچ تکان نمی خورد. با وجود ازدحام و صدای بوق یک نفر که سر از شیشهء اتوموبیلش درآورده بود، در آن لحظه شاید صدای راننده را شنیده باشد که پیش از آن که از تروپیکانا پیاده شود، به فریاد گفته بود:
زنده باد تروپیکانا
بعد راننده – آن مرد به خیابان ها زد و در خیابان ها ناپدید شد.
کی می داند او در آن لحظه به چی فکر می کرد یا می خواست به کجا برود. آیا اصلا مقصدی داشت.
کی می داند؟
تروپیکانا همچنان راه را بند آورده بود. نظم آن محل از شهر به هم ریخته بود. سرنشینان اتوموبیل هایی که در راه بندان مانده بودند، از اتوموبیل هاشان پیاده شده بودند، دشنام می گفتند و در آن میان بودند کسانی که اتوموبیل هاشان را به حال خود رها کرده پای پیاده به سوی خانه هاشان به راه افتاده بودند.
پلیس سر رسیده بود.
صدای آژیر از همه جای محل به گوش می رسید.
رودخانهء سن همچنان بی تفاوت به این حوادث عجیب جاری بود.
روزنامه ها فردای آن روز خبر دادند که پلیس سرانجام حوالی نیمه شب موفق شد راه را باز کند.
این یک حادثه بود. اما هیچکس ندید که در نیمه شب همان روز مردی به کناره ی رود سن رفت، و در یک گوشهء تاریک خود را به آب زد. او حتی کفش هاش را از پا درنیاورد.
کی آن مرد را می شناسد؟
آیا در آن لحظه که او در آب غوطه ور شد، در دهانش آب رودخانهء سن، مزهء آبمیوهء تروپیکانا را می داد؟
کی می داند؟
خبرنگاران فراموش کرده بودند این خبر را در روزنامه های صبح و عصر درج کنند.

on چهارشنبه, شهریور 30م, 1384 at 11:05 ب.ظ داستان واره ها. RSS 2.0 feed.