اتاق
هوا در اتاق نیست
هوا در اتاق انگار هیچگاه نبوده است
زمان هنگام عبور از اتاق هوای اتاق را غارت کرده است
و پنجره بر پیشانی اتاق
تصویری احمقانه از خیابان کج و معوجی ست
که در قابی از آلمینیوم
جا می ماند
اتاق
اتاق ژولیده
با تلی از لباس های نشسته
و کتاب هایی که اینجا و آنجا
در شب های بی خوابی اتاق
از یاد رفته اند
در کنجی تنها
دو صندلی آشفته
به سبکسری میزی گرد
غبطه می خورند
و چشم اتاق
آینه ی بزرگ دیوار روبرو
وقیحانه به تماشای ویرانی
نشسته است
در را که می بندم
اتاق بغض می کند
نفسی عمیق می کشم
درخفقان شش هایم
جای هوا مشتی ثانیه
تلنبار می شود
آنگاه
ثانیه ای را تف می کنم
و اتاق را با طنابی از سیم و حلقه ای از چراغ
در ارتفاع ذهنم
دار می زنم