<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<!-- generator="wordpress/1.5.1.3" -->
<rss version="2.0" 
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
>

<channel>
	<title>سایت آزاده طاهایی</title>
	<link>http://www.azadtah.com/a</link>
	<description>شعر، داستان، عکس</description>
	<pubDate>Fri, 14 Sep 2007 22:06:12 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=1.5.1.3</generator>
	<language>en</language>

		<item>
		<title>&#8230;</title>
		<link>http://www.azadtah.com/a/?p=27</link>
		<comments>http://www.azadtah.com/a/?p=27#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 18 Dec 2005 23:41:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لولیتا</dc:creator>
		
	<category>Uncategorized</category>
		<guid>http://www.azadtah.com/a/?p=27</guid>
		<description><![CDATA[	دوستان عزیز
لولیتا فعلا چندی به روز نمی شود. هرگاه حرفی تازه برای گفتن داشته باشم، شما را از نو به خواندن آن در همین صفحات دعوت می کنم. تا آن روز برای تان روزگاری خوش و قلمی استوار آرزو می کنم.
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[	<p>دوستان عزیز<br />
لولیتا فعلا چندی به روز نمی شود. هرگاه حرفی تازه برای گفتن داشته باشم، شما را از نو به خواندن آن در همین صفحات دعوت می کنم. تا آن روز برای تان روزگاری خوش و قلمی استوار آرزو می کنم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRSS>http://www.azadtah.com/a/?feed=rss2&amp;p=27</wfw:commentRSS>
	</item>
		<item>
		<title>دربارهء سنگینی</title>
		<link>http://www.azadtah.com/a/?p=24</link>
		<comments>http://www.azadtah.com/a/?p=24#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 28 Oct 2005 20:01:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لولیتا</dc:creator>
		
	<category>داستان ها</category>
		<guid>http://www.azadtah.com/a/?p=24</guid>
		<description><![CDATA[	در دهکده ی ما –مالیتوس- رسم بر این است که هر وقت مردی می میرد کفش هایش به فرزند ارشد خانواده به ودیعه گذاشته می شود و او طبق سنت موظف است که از آن پس کفش را به پا کند و همیشه و همه جا آن را به پا داشته باشد . روزی هم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[	<p>در دهکده ی ما –مالیتوس- رسم بر این است که هر وقت مردی می میرد کفش هایش به فرزند ارشد خانواده به ودیعه گذاشته می شود و او طبق سنت موظف است که از آن پس کفش را به پا کند و همیشه و همه جا آن را به پا داشته باشد . روزی هم که پدرم را به خاک سپردند طبق سنت مان در مالیتوس، سالخورده ترین زن کفش های پدر را در بقچه ای سفید پیچید و آن را به ودیعه به من داد.<br />
 از آن روز تاکنون روزی نیست که کفش ها را از پا در آورده باشم. عجیب است که   باران و سنگلاخ و گل و لای کفش ها را در این سال ها فرسوده نکرده است. گاهی پیش خودم فکر می کنم شاید کفش هایم حتی حافظه داشته  باشند. اگر چنین باشد احتمال دارد در حافظه ی آنها  گذر روزگاران نقر شده باشد. روزهایی مثل جنگ و قحطی و  بیماری و خشکسالی؛ روزهایی که در گورستان ها از روی قبرها عبور کرده اند؛ یا در جشن ها به پایکوبی پرداخته اند. ممکن است حتی  با دختران جوان در کوی و برزن ها سر قرار ملاقات های مخفیانه رفته باشند؛ یا مثلا در بالین مردم محتضر حاضر شده اند. چه روزها و شب هایی که کفش ها  در کوره راه ها و جنگل ها و بیشه ها پرسه زده اند.<br />
من وقتی این کفش ها را می پوشم احساس کسی را دارم که با پاهای اجدادش حرکت می کند. انگار پاها از آن من نیست و به اشخاص دیگری تعلق دارد  که در زمان و مکان دیگری زندگی می کرده اند و حالا خونشان دیگر بار در رگ هایم به جریان در آمده است.<br />
 سنگینی چیست؟ چرا سنگینی به همه چیز معنا می دهد؟ چرا مردن یک فیل یا نهنگ دردناک تر از مرگ یک حشره به نظر می رسد؟ چرا غول ها اسطوره می شوند و  تاریخ ابهتش را مدیون اسطوره های غول آساست؟ چرا خدایان بزرگند؟ چرا انسان ها قبل از اینکه بمیرند مجسمه های سنگی می سازند با این قصد که پس از مرگ چیزی از آنها به جای بماند؟ چرا روی گورها را با سنگ می پوشانند ؟  اینجا زیر سقف آسمان<br />
 مالیتوس احساس می کنم  بیش از هروقت به جانوری نزدیکم که قرن ها پیش زیرپاهای یک موجود عظیم الجثه له شد ه است. آنگاه  از کفش های پدرم می ترسم که  که  از سنگینی او نشان دارد</p>
	<p>آزاده طاهایی
</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRSS>http://www.azadtah.com/a/?feed=rss2&amp;p=24</wfw:commentRSS>
	</item>
		<item>
		<title>&#8230;</title>
		<link>http://www.azadtah.com/a/?p=23</link>
		<comments>http://www.azadtah.com/a/?p=23#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 17 Oct 2005 20:47:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لولیتا</dc:creator>
		
	<category>اشعار</category>
		<guid>http://www.azadtah.com/a/?p=23</guid>
		<description><![CDATA[	بیچاره
از قدیم می شناختمش
با دست های عقربه ای
و پاهای عقربه ای
و حرکت پاندولی چشم هایش
می بایست
بدود بدود بدود و باز بدود
منظم  و دقیق
هیچگاه عقب نماند
تنها بدود و آرام
و حواسش باشد
صدای تیک تاک قلبش
خواب ساکنین خانه را برهم نزند
 باید می توانست
بی وقفه
بی تفاوت
بی رحم
لحظه را از لحظه تهی کند
همه شاهد بودیم
بیچاره
کوکش که تمام شد
قلبش [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[	<p>بیچاره<br />
از قدیم می شناختمش<br />
با دست های عقربه ای<br />
و پاهای عقربه ای<br />
و حرکت پاندولی چشم هایش<br />
می بایست<br />
بدود بدود بدود و باز بدود<br />
منظم  و دقیق<br />
هیچگاه عقب نماند<br />
تنها بدود و آرام<br />
و حواسش باشد<br />
صدای تیک تاک قلبش<br />
خواب ساکنین خانه را برهم نزند<br />
 باید می توانست<br />
بی وقفه<br />
بی تفاوت<br />
بی رحم<br />
لحظه را از لحظه تهی کند<br />
همه شاهد بودیم<br />
بیچاره<br />
کوکش که تمام شد<br />
قلبش در یک دقیقه سقوط کرد<br />
و از کار افتاد</p>
	<p>&#8230;<br />
<img src="http://www.azadtah.com/aks/tahai.jpg" alt="" /></p>
	<p>عکس و شعر: آزاده طاهایی
</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRSS>http://www.azadtah.com/a/?feed=rss2&amp;p=23</wfw:commentRSS>
	</item>
		<item>
		<title>زنده باد تروپیکانا</title>
		<link>http://www.azadtah.com/a/?p=22</link>
		<comments>http://www.azadtah.com/a/?p=22#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 21 Sep 2005 21:05:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لولیتا</dc:creator>
		
	<category>داستان واره ها</category>
		<guid>http://www.azadtah.com/a/?p=22</guid>
		<description><![CDATA[	هنوز ساعتی به غروب مانده بود که راننده برای چندمین بار در آن روز به چهارراه سنت میشل رسید. چراغ قرمز بود و اگر در زندگی تنها همین یک بار بخت با او یار بود و چراغ راهنمایی به جای این که قرمز باشد، سبز بود و او می توانست از چهارراه عبور کند و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[	<p>هنوز ساعتی به غروب مانده بود که راننده برای چندمین بار در آن روز به چهارراه سنت میشل رسید. چراغ قرمز بود و اگر در زندگی تنها همین یک بار بخت با او یار بود و چراغ راهنمایی به جای این که قرمز باشد، سبز بود و او می توانست از چهارراه عبور کند و در پایان یک روز کاری طاقت فرسا خود را به خانه برساند، شاید هرگز هیچیک از این اتفاق های عجیب روی نمی داد. اما آن روز بخت با راننده نبود.<br />
وقتی چراغ سبز شد، راننده به عادت دنده را چاق کرد، پا را از روی کلاج برداشت و همزمان گاز داد. اما ماشین تروپیکانا از جا تکان نخورد.<br />
ماشین تروپیکانا در واقع یک کامیونت بود که آن را به شکل یک قوطی آب پرتقال درآورده بودند – با همان نام و نشان و رنگ قوطی تروپیکانا که در همهء سوپرمارکت های شهر به فروش می رسد؛ چند قاچ اشتهابرانگیز پرتقال، با برگ هایی سبز در اطراف آن و کلمهء تروپیکانا که با حروف لاتین روی قوطی نوشته شده است. روی سقف کامیونت در قوطی به شکل یک حلقهء بزرگ پلاستیکی نارنجی رنگ نصب شده بود. طوری که اگر کسی کامیونت را می دید گمان می کرد یک قوطی تروپیکانا رشد کرده، قد کشیده و در شهر به راه افتاده است. ناگفته نماند که درست مقابل در بطری دو بلندگوی کوچک هم قرار داشت که مدام از آن یک ملودی بسیار شاد به گوش می رسید که حال و هوای جزایر گرمسیر را تداعی می کرد. چنان که رهگذران یک لحظه خیابان های پر آمد و شد پاریس را فراموش می کردند و در خیالاتشان خود را زیر یک چتر آفتابی در سایهء یک درخت نخل می دیدند که در یکی از جزایر اقیانوس اطلس قرار دارد و در همان حال و البته در خیال جرعه ای آب پرتقال خنک می نوشیدند.<br />
راننده همچنان پا را روی پدال گاز فشار می داد، اما کامیونت تروپیکانا هر چند که مثل یک حیوان زخم خورده یا شاید یک انسان دردمند زوزه می کشید، از جای خود هیچ تکان نمی خورد.<br />
یک سال بود که راننده این شغل را تصادفا از طریق یک شرکت کاریابی به دست آورده بود. وظیفهء او در این مدت این بود که با کامیونت تبلیغاتی تروپیکانا دور شهر بگردد و کامیونت را که در واقع یک قوطی تروپیکانا بود به نمایش بگذارد.<br />
آیا این کار در نظر او معنی داشت؟<br />
کی می داند؟<br />
مسیر او در این مدت هیج تغییر نکرده بود. در این یک سال گذشته هیچ چیز در زندگی او دچار تغییر نشده بود.<br />
آیا با این حال زندگی او می توانست معنی داشته باشد؟<br />
کی می داند؟<br />
تنها دلخوشی اش این بود که در تابستان آن سال مردم با علاقهء بیشتری به او نگاه می کردند.<br />
آیا او را می دیدند یا قوطی تروپیکانا را؟<br />
کی می داند؟<br />
راه بند آمده بود. از همه جا صدای بوق اتوموبیل ها به گوش می رسید. کامیونت تروپیکانا همچنان زوزه می کشید و از جاش هیچ تکان نمی خورد. با وجود ازدحام و صدای بوق یک نفر که سر از شیشهء اتوموبیلش درآورده بود، در آن لحظه شاید صدای راننده را شنیده باشد که پیش از آن که از تروپیکانا پیاده شود، به فریاد گفته بود:<br />
زنده باد تروپیکانا<br />
بعد راننده – آن مرد به خیابان ها زد و در خیابان ها ناپدید شد.<br />
کی می داند او در آن لحظه به چی فکر می کرد یا می خواست به کجا برود. آیا اصلا مقصدی داشت.<br />
کی می داند؟<br />
تروپیکانا همچنان راه را بند آورده بود. نظم آن محل از شهر به هم ریخته بود. سرنشینان اتوموبیل هایی که در راه بندان مانده بودند، از اتوموبیل هاشان پیاده شده بودند، دشنام می گفتند و در آن میان بودند کسانی که اتوموبیل هاشان را به حال خود رها کرده پای پیاده به سوی خانه هاشان به راه افتاده بودند.<br />
پلیس سر رسیده بود.<br />
صدای آژیر از همه جای محل به گوش می رسید.<br />
رودخانهء سن همچنان بی تفاوت به این حوادث عجیب جاری بود.<br />
روزنامه ها فردای آن روز خبر دادند که پلیس سرانجام حوالی نیمه شب موفق شد راه را باز کند.<br />
این یک حادثه بود. اما هیچکس ندید که در نیمه شب همان روز مردی به کناره ی رود سن رفت، و در یک گوشهء تاریک خود را به آب زد. او حتی کفش هاش را از پا درنیاورد.<br />
کی آن مرد را می شناسد؟<br />
آیا در آن لحظه که او در آب غوطه ور شد، در دهانش آب رودخانهء سن، مزهء آبمیوهء تروپیکانا را می داد؟<br />
کی می داند؟<br />
خبرنگاران فراموش کرده بودند این خبر را در روزنامه های صبح و عصر درج کنند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRSS>http://www.azadtah.com/a/?feed=rss2&amp;p=22</wfw:commentRSS>
	</item>
		<item>
		<title>اتاق</title>
		<link>http://www.azadtah.com/a/?p=21</link>
		<comments>http://www.azadtah.com/a/?p=21#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 16 Sep 2005 17:52:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لولیتا</dc:creator>
		
	<category>اشعار</category>
		<guid>http://www.azadtah.com/a/?p=21</guid>
		<description><![CDATA[	هوا در اتاق نیست
هوا در اتاق انگار هیچگاه نبوده است
زمان هنگام عبور از اتاق هوای اتاق را غارت کرده است
و پنجره بر پیشانی اتاق
تصویری احمقانه از خیابان کج و معوجی ست
که در قابی از آلمینیوم
 جا می ماند
	اتاق
اتاق  ژولیده
با تلی از لباس های نشسته
و کتاب هایی که  اینجا و آنجا
در شب های بی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[	<p>هوا در اتاق نیست<br />
هوا در اتاق انگار هیچگاه نبوده است<br />
زمان هنگام عبور از اتاق هوای اتاق را غارت کرده است<br />
و پنجره بر پیشانی اتاق<br />
تصویری احمقانه از خیابان کج و معوجی ست<br />
که در قابی از آلمینیوم<br />
 جا می ماند</p>
	<p>اتاق<br />
اتاق  ژولیده<br />
با تلی از لباس های نشسته<br />
و کتاب هایی که  اینجا و آنجا<br />
در شب های بی خوابی اتاق<br />
از یاد رفته اند<br />
 در کنجی تنها<br />
 دو صندلی آشفته<br />
 به سبکسری میزی گرد<br />
غبطه می خورند<br />
و چشم اتاق<br />
آینه ی بزرگ  دیوار روبرو<br />
وقیحانه به تماشای ویرانی<br />
نشسته است</p>
	<p>در را که می بندم<br />
اتاق بغض می کند<br />
نفسی عمیق می کشم<br />
درخفقان شش هایم<br />
 جای هوا مشتی ثانیه<br />
تلنبار می شود<br />
آنگاه<br />
ثانیه ای را تف می کنم<br />
و اتاق را با  طنابی از سیم و حلقه ای از چراغ<br />
در ارتفاع ذهنم<br />
دار می زنم</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRSS>http://www.azadtah.com/a/?feed=rss2&amp;p=21</wfw:commentRSS>
	</item>
	</channel>
</rss>
